روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
نیمه شب است تو نیستی صدایت اما هست میان در و دیوار و قاب ها و دستت حلقه بر پنجره ای که خاک می خورد... بوی خاک و باران... عطر تن تو را خوب می شناسم هر بار صدایم که می زنی پنجره را می گشایم باد می پیچد میان گیسوانم صورتم را به باران می سپارم و اشک نامه های خیس مرا به چشم های تو می رساند... تو همیشه فاصله را با لهجه ی آسمان می گریی و من غربتم را با زبان دلی که سخت دلتنگ است... 12 دی ماه90 پی نوشت: چقدر حالم خوبه... بعد از مدت ها بارون اومد...از اداره تا خونه پیاده اومدم... شانه به شانه دلتنگی ها و خستگیهایی که فقط میشه با زبون بارون اون ها رو گریست... سبک شدم... اینقدر سبک که دلم می خواست خونه مون دور باشه... اونقدر دور که تا وقتی تمام دلم رو با آسمون تسویه نکردم نرسم... اما خیلی چیزا رو بارون شست... آروم شدم. تمام آشفتگی ها و بیقراری های این روزها رو بارون با خودش برد... رسیدم خونه. با یه سرر رسید خیس... نامه های اداری خیس... کیف خیس... کتاب های خیس... خیس خیس خیس... و پیامک تو که نگرانم بودی... و لبخند مادرم... چقدر حالم خوبه... شاخه هایت بوی بهار می دهند درخت ترسیده از پاییز اشک هایت برگ های زردی که خورشید را بوسیده اند تو کوچه های تاریک این شهر را پر از هیاهوی قدم های عاشقان می کنی که پا به پای درد تو سمفونی پاییز را می گریند… از آغوش باد نترس! عریان شدن آغاز رویش است زیبای غمگین، شاعران عاشق تواند و عاشقان، شاعر تو... من عکاسی را دیدم که برگهای زرد تو را سجده میکرد شاخه های تو و شانه های من حکایت نسلی ست که رو به پاییز است تو به بهار می رسی و ما... زیبا نترس فصل عاشقی نزدیک است... 25 شهریورماه 90 در آستانه پاییز چشم های سفیدم سلام تقدیر سیاه من است به سال های انتظار ! و چین و چروک های پیشانی ام پلی که جوانی ام را به مرگ پیوند می زند ! بهانه ای تا بغض کنم تو به آشتی کنان دلم بیایی و در جدال قهر و آشتی ها ترا عاشق تر کنم ! اما ...دیگر پیر شده ام ! حواله ام نکن به فال حافظ و فنجان سرد قهوه یمان ! نزدیکتر بیا ... نزدیکتر ... شانه به شانه تا گیسوان من چتری شود برای هر دویمان تا تو ردیف غزل های غربتم باشی ! دراین فصل سرد که درد می کشم دلتنگی ام را پیراهنی بفرست... بپوشان ... تنهایی روح عریان مرا ! 22دی ماه89 دارم به مرگ می رسم از خستگی ها در این اتاق کوچک که قبرستان رویاهای من است ! و فال می گیرم فردا را با غزل هایی که در سوگ آرزوهایم بغض شدند و به پای اشک هایم سپید ... فال می گیرم فردا را که رنگ امروز رنگ چشم های من است خواب می بینم پروانه هایی را که تابوت سنگینی از قاصدک ها را بر دوش می کشند ... در هیاهوی باد و باران پیراهنی سپید می رقصد زنی گیسوانش را آتش می زند می گرید و گم می شود ... فال می گیرم فردا را در سوگ رویاهایم و معلق می شوم در این زندگی شبیه بادبادکی که باد از دست کودکی ربوده باشد ...
30/آبان/89 سال هاست که رفته ای ... دقیقه های نبودنت را می گویم پیر شده ام پا به پای پنجره هایی که پشت تمام آن ها تو ایستاده ای ... و من بارها به خیال دست های تو برای هر شاخه درختی که در نوازش باد تکان می خورد دست تکان داده ام و برای هر قاصدکی که بر شانه ام می نشیند بوسه ای فرستاده ام ... اما ...دیوانه ام نکن ! پس بگیر ... تصویرت را از پنجره ها نامت را از شیشه های مه گرفته ی تنفسِ من خاطراتت را از تمام نیمکت های باران خورده و عشق را از من !
باران که می بارد یادی از چشم های خیس من کن ... که بی چتر و تکیه گاه به یاد زخمی سخت ... مثل گنجشکی سرما زده گوشه ای تنها ... بر خود می لرزد ... آبان 89 باید بهانه ای بیاورم برای اشک هایم تا آبروی عشق بیش از این نریزد ... سال هاست قلب خود را با داغ زخم های تو سرخ نگه داشته ام و گل های سرخ ترا با اشک سیراب ! من همزاد شعرهای توام هم پای دردهای تو آنم که نام کوچکش نمک به زخم های تو می پاشد ! پلک هایم سال هاست چتر بی کسی های توست شعرهایت را مدیون چشم های منی شاعر روزهای بارانی ! دلتنگ من شدی شعری بگو من هم قافیه با ع _ ش_ ق تو هستم ! هم وزن آه تو هستم ... 17مهر 89 پی نوشت 1 : می دانی غریب یعنی چه ؟ غریب 2 معنی دارد .یک معنا این است که انسان از اهل و اولادش دور باشد و معنای دیگر این که : انسان دردی داشته باشد که حتی نزدیکان از آن خبر نداشته باشند ...به امام رضا (ع) می گوییم : امام غریب ! امام بود .دارای احترام و عزت ...حتی به نام ایشان سکه زدند ... پس چرا امام رئوف و مهربان ،در خلوت خویش می گریستی و می گفتی : « خدایا ! اگر نجات من در مرگ است مرگ مرا برسان ! » ( برداشتی از کتاب نکته ها از گفته ها ،سید عبدلله فاطمی نیا ) خیلی درد دارد این حرف ...خیلی اندوه دارد ...پر از تنهایی و اشک است ...این همه زائر ،این همه عاشق پناه می برند به کسی که خود از درد غربت می گریست ...برای همین است که با این همه بدی ام ، شما را جور دیگری دوست دارم مولای غریبان ! تولدتان مبارک! پی نوشت 2 : این روزها مثل یک کاغذ سفیدم...می توانی گوشه ای از دلم یادگاری بنویسی و بگذری ... . می گریم تمام بی کسی ام را که از آسمان خدا هم بی انتهاتر است ... روی گونه های شب زده ام ستاره باران می شود با اشک هایی که در اندوه چشمانم متولد می شوند من مادر هزار بغض فروخورده ام با آرزوهایی که _یک به یک _ در کشاکش تقدیر جان می دهند ... من داغدار این دل از کف داده ام که بر شانه های تنهایی ام به گور رفت ... من بیوه ای دراین سوزگار پر حادثه ام که یتیمانم _ این خاطرات ژنده و بی رنگ و رو _ هر شب سر بر شانه هایم می گذارند و می خوابند ، مسحور لالایی یک زن تنها وقتی ، از عشق می خواند ... از عشق می گوید... از عشق می گرید... تا کی سپیده سر زند ... تیر 89 * با تشکر ازکسی که ( لو ندم بهتره ! *این روزها سالروز درگذشت خسرو شکیبایی بود ...روحش شاد و نامش پر آوازه باد . *به دلیل مشکلی که برای وبم پیش اومد مجبور شدم همه ی لینک های وبلاگ رو حذف کنم .امیدوارم دوستان عزیزم که لینک شده بودند ناراحت نشن ...در اولین فرصت حلش می کنم . او را ندیده ای ؟
گیسوان بلندش بافته بود و روی پیراهن صورتی اش پروانه هایی زیبا دوخته بود ... کمی سر به هوا ...شبیه پرنده ها ! همین جا بود ... آخرِ همین قصه ی نا تمام : قصه ی سیاره ای دور با باغی از گل های سرخ ... که به خیال ستاره اش هوایی شد و رفت ... گفتم نرو زیبای ساده ام ! این روزها روباه ها در هر ستاره مخفی اند ! گفتم نرو …و رفت ... پایان قصه مانده بود ... نگذاشت تا بگویم : این ها فریبِ روباهِ قصه بود ! وقتی که گفت : اهلی شدی ؟ چرا ؟! قصدم نگاهی ساده بود ! تقصیر من نبود ! حیف از تو بود ... حیف از دلت ... حیف از تو بود ... 12/7/88 روزها می گذرند ...در حوالی خاطرات قدیمی پیر می شویم...در غم از دست داده ها و اندوه نا یافتنی ها ...پیر می شویم و روز به روز به اندازه ی قد کشیدن یاس حیاط قدیمی خمیده تر و به اندازه ی ساقه ی نرم شمعدانی شکننده تر...گیسو سپید و دل سیاه،غصه ها انبوه و قصه ها بی شمار !...هزار و یک شب درد ...هزار و یک شب عشق ...هزار و یک شب اشک...هزار و یک شب فاصله...هزار و یک شب وداع...اصلا که گفته خورشید می تواند تاریخ سن ما را معلوم کند؟!وقتی که درد ،دل را پیر می کند.وقتی که خورشید این همه با درد های ما فاصله دارد...اصلا خورشید کجاست وقتی عاشقی در فراق معشوقش شب را تا سحر می گرید و رویای وصال بیقرارش می کند...خورشید کجاست وقتی دلی در آتش دلداری تا صبح ترانه ترانه شعر می سراید و واژه واژه می گرید ؟خورشید کجاست وقتی شباهنگام پروانه ای دل به شعله های شمع می سپارد و جان می دهد؟هزار و اندی سال داریم عزیز ..نگو هزار و سیصد و چندمین سال خورشیدی؟!...بگو هزار و چندمین درد را پشت سر نهاده ای.بگو تا برایت دردشمار زندگی را بگویم نه سال شمارش را. بگو چند نامه ی به مقصد نرسیده داری ...چ نسل ما نسل خشکسالی عشق است ...دیگر نه کسی پنجره های رو به کوچه باغ را می شناسد و نه کوچه های مهتابی و نه اضطراب انتظار را کشیدن و نه هزار و یک شب گریستن را ...سال هاست که عشق را به خاک سپرده ایم .نمی دانم کجا ...کی ...اما می دانم اولین بار که هوس هایمان جامه ی عشق به تن کرد...روزگار مان سیاه شد ! اگر نه پس با این همه عاشق ومعشوق زمانه ی ما ،پس چرا نام هیچ کسی در شمار عاشقان ثبت نمی شود ؟ بگذریم ...که جوانی های مان می گذرد ...پیر می شویم ...و تاریخ حتی در حاشیه ی پوسیده ترین روزشمارهایش...نامی از ما را به یادگار نخواهد نوشت ... نه در شمار عاشقان نه در شمار قهرمانان ...نه در شمار ...نمی دانم...دردشمارهای دل من را جز من ، کسی خواهد خواند ؟! هزار و اندی سال دارم و هزار اندی سکوت و درد به دنبالم : پیر شدم ! پا به پای دردهایی که بزرگ شدند خشکیدم با تک تک گلدان هایی که بوی تو می داد لحظه هایم سیاه شد گیسوانم سپید در این جنگ نا برابر با پیراهنی خاکستری تر از همیشه ایستاده ام کنار همان پنجره ی دیدار ، در اندوه دستان تو که روزگاری به سویم بوسه ای فرستاد ... لیلی 5/4/89 سهم من از تمام زندگی ام یک آه می شود ...فروغ ! تو از پنجره سرودی و من نسلی پس از توام از دیوارها ترانه سرایم
سهم من از تمام زندگی ام یک شیهه اسب وحشی و یک پر یک عکس خیس و مچاله در زیر بالش رویاست ... سهم من از تمام زندگی ام انبوه گیسوان سیاه اما آشفته ... رقصان ... در دست باد ، نه ! بسته ...شکسته و پنهان در زیر چارقدی ، همرنگ بخت سیاهم ؛ با لرزه های شرم و حیا بر قامت ظریف و نحیفم در کنج انزواست ! تو ای فروغ ... در کوچه های خاطره انگیز شانه به شانه ی عشق بی واهمه ترانه خواندی و من نسلی پس از توام باید هزار شعر بگویم در زیر سایه ی مَردم ! در یک قفس اسیر و گرفتار ؛ اما باید هزار بار بگویم : وای ؛ من چقدر خوشبختم ! این روزها دگر در حسرت رهایی و پرواز انبوهی از غم و دردم باور نکن ! خوشبخت نه ...من هم زنی تنها در آستانه ی فصلی سردم ... 21/1/89 همیشه بر سر دوراهیم یک راه به تو می رسد و یک راه به تنهایی ! همیشه ترا بر می گزینم و می رسم به تنهایی ... 5/1/89 * سال نو همه مبارک .آرزو می کنم امسال بهترین ها در انتظار همه ی ما باشه . و یادتون نره :
There is no ideal new year; only the one Christmas you decide to make as a reflection of your values, desires, affections, traditions Happy new year
سال دارد نو می شود و من کهنه تر از هر سال از خاطرات شکسته ی این دل گردگیری می کنم ! مادربزرگ هم بشقاب های گل سرخی اش را دانه به دانه با اشک می شوید ! من هر بار می خوانم : تو در پیاله عکس رُخ یار دیده ای ! او هر بار می گرید ... باید این عید هم از تنهایی ام گرد و غبار بگیرم ! سال دارد نو می شود و من کهنه تر از هر سال شعر نو می گویم ... با یاد پیرهن تو با هر بهار که می رسد از راه مجنون تر از همیشه ام و باد را می بویم ... 4/12/88 بغضم را فرو می خورم دیگر بس است ! باید برای این شانه های شکسته فکری کرد و این چشم های سپید که روزگاری پناه هزار غزال وحشی بودند ... سرم سنگینی می کند انگار هزار پروانه در مرز تولدند و روزنی نیست ...
راهی نشانم بده ! کنارم بنشین …نترس ! شانه به سری زخمی ام که از هراس بادی ،شیطنتی بر گیسوان انبوهت افتاده ام ! شانه هایم را ببوس ! رد زخم های روی دست هایم را _جای بال های از کف داده ام_ کجا به خاک افتادم ؟! در اولین حادثه ی عشق بود ؟! نمی دانم ... همین قدر می دانم که تنهایم درست اندازه ی ماهیانی که هرشب خواب دریا می بینند و گرفتار برکه ای کوچکند ! ماه نه ...ستاره نه ... به سوسوی سرابی هم می شود دلخوش بود ! حیف ...دلم گرفته است دلم سخت گرفته است ... وگرنه حرف ها دارم برایت و اشک فرصت نمی دهد باشد برای بعد ... این بار هم ...به اینجا که رسیدیم ... بغضم شکست ... 1/12/88 گاهی کنارت ،قد بلندی می کنم در عصر تنهایی که رهگذران بی حوصله شانه به شانه ی سایه های ساکتشان کوچه های خلوت پر خاطره را قدم زنان ،ترانه می خوانند ! گاهی کوچک می شوم درست اندازه ی رد پاهایت ته کفشت ! و له می شوم ! مثل پروانه ای که میان مشت کودکی بازیگوش آرام و ساکت جان دهد ! سایه ها صدایی ندارند دردشان را فریاد نمی زنند چشمی برای گریستن ندارند و جانی برای مردن هم ! وقتی که سایه شدی دیگر برای خودت... نیستی !
من ، یک سایه ام ! چندی است افتاده ام روی شانه ی دیوار ... سنگین و ساکت و خسته ... حرفی برای گفتن گوشی برای شنیدن پایی برای رفتن چشمی برای تماشا ... انگار هیچ چیز ندارم ! بیهوده دل نبند ... از من عبور کن ...
* وقتی این شعر رو گفتم یاد شعر سهراب افتادم که : سایه ای از سر دیوار گذشت / غمی افزود مرا بر غم ها ... *راستی ولنتاین همه پیشاپیش مبارک ... شجاع شده ام این روزها آن قدر که در رویا بارها ، از بالاترین ارتفاع تخیل خودم را پرت کرده ام ! و بالای جنازه ی نیمه جانم مرثیه ها خوانده ام ! شوکرانی سر کشیده ام تا تکه تکه دلم را جان داده ام ... طنابی ساخته ام سخت انداخته ام دور گلویم _تا بغضش را خفه کنم ..._ و در شماره ی نفس هایی بریده بریده مرده ام ! در رویایی تلخ با هر ضربان ...تپش ... سرم را به دیوار زده ام ... گریسته ام ... خون گریسته ام ... این روزها حتی پیرهن سفید عروسیم را بخشیده ام ... و به جایش کفنی سپید دوخته ام با بویی از کافور ...
من ،بارها خودم را
روی شانه های خسته ام حمل کرده ام برای این مرده ی غریب گریسته ام و در جایی دور ... خاکی دور ... بیابانی دور ... خود را دفن کرده ام ! این روزها سیاهپوش تنهایی خویشم ! زمستان ٨٨ باران ... شبی سخت ... بوی پیراهن تو ... و چشم های سپید من که سال هاست مضحکه ی سیاه چشمان سنگدل است ! منم ! معشوقه ی تو ... معشوقه ی یوسفی که به تهمت زلیخایم خواندند ! گرگ ها بارها مرا دریدند و من زخم ها و پیراهن خونی ام را با اشک شستم ... یوسفم ! این درد نامه ی لیلی توست ! که سال ها گناه زلیخا را به دوش کشید ! و زندانی تمام پنجره هایی شد که رو به جاده اند ... مادرم گفت : یوسف بر نخواهد گشت این گیسوان تو و دندان های سپیدو بخت سیاهت ... حالا من و این چشم های سپید و خیال رسیدنت ... هر دو زندانی شدیم ! من زندانی خیال تو و تو زندانی خشم نزدیکانت ! فاصله شد ... همین چشم های سپید زخم های بی شمار اشک های گاه و بی گاه گرگ هایی که می درند و پاره های این دل خونی ... کاش لیلی ات نبودم ... مجنون من ! که عشق با زلیخای یوسف هم ، مهربان تر از من بود ... 19/9/88 همه چیز رو به راه است ! نگران من نباش ... تنها ، گاهی بغضی می آید خاطره ای روی گونه هایم می لغزد چین و چروک های چهره ام را می نوازد و می افتد به دامن دلتنگی هایم ! و دلم مثل ماهی بیقرار تشنه ای با اشک ها جان می گیرد ... نگران من نباش ... همه چیز رو به راهست ! گیسوانم بوی زمستان می دهد و دست هایم مثل شاخه های درختان سرمازده خشک و بی حاصل شده اند ... چشم هایم مثل دو تخته سنگ که هر لحظه بیم سقوطشان باشد بر صورت استخوانی ام سنگینی می کنند ... ترک خورده ...در آستانه ی ریختنم ! نگران من نباش ... همه چیز رو به راه هست ! آنقدر ها هم تنها نیستم ! قاصدک ها هنوز گاه و بیگاه خودشان را به پنجره ام می کوبند ... و گنجشک ها به هوای دانه ای سری به خانه ام می زنند ... پیر شده ام ... به اندازه ی هزار سال درد ...خستگی ... اما نگران من نباش ... قول می دهم زودتر از آخرین باران پاییزی خیال رفتن به سرم نزند ... یا تو زودتر خواهی آمد یا باران ... 9/9/88 همه ی خط های دستم به هم می رسند ... اما فال هایم همیشه حرف از فاصله می زنند ...
خط عمر من کوتاه ... خط فاصله ها بلند ... سخت ، تاریک ، پر پیج و خم ... راه های ناگریزم بی شمار ... من گرفتار یک شب طولانی در جستجوی ستاره ای مانده ام ...
حالا که آمده ای کاری کن ... ماه پیشانی ام را به تو می بخشم اگر آسمان تیره ی دلم را یک تک ستاره ببخشی ... 5/9/88
هر بار که دلم می گیرد بخشی از کتاب شازده کوچولو را می خوانم ...نمی دانم بار چندم است اما امشب این بخش از کتاب عجیب با دلم همراهی می کند : تو شب هنگام به ستاره ها نگاه خواهی کرد .ستاره من کوچکتر از آن است که من بتوانم جای آن را به تو نشان بدهم و این طوری بهتر است .چون ستاره ی من برای تو یکی از آن ستاره ها خواهد بود .آن وقت تو دوست خواهی داشت که به همه ستاره ها نگاه کنی .همه آن ها دوست تو خواهند بود ...آدم ها همه ستاره هایی دارند که با هم یکی نیستند .برای آن ها که به سفر می روند ستاره ها راهنما هستند .برای کسان دیگر چیزی به جز چراغ های کوچک نیستند .برای آن ها که دانشمندند معما هستند ...اما همه این ستاره ها ساکتند .در عوض تو ستاره هایی خواهی داشت که هیچکس ندارد ...وقتی شب به آسمان نگاه می کنی چون من در یکی از آن ستاره ها ساکنم و چون در یکی از آن ستاره ها خواهم خندید آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره ها دارند می خندند ... اما ...امشب نیا ...امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد ...اندک شبیه به حال کسی که می خواهد بمیرد .لازم نیست بیایی و این حال را ببینی .آن جا خیلی دور است ...و من نمی توانم این جسم را با خود به آن جا بکشم .خیلی سنگین است ...این جسم مانند قشر کهنه ای خواهد بود که دورش بیندازند .قشر کهنه که غصه ندارد ... شازده کوچولو ( آنتوان دوسنت اگزو پری ) دیروز سال درگذشت قیصر امین پور عزیز بود ... و من که در حسرت دیدنش سوختم ! تقدیم به شاعرِ گل ها همه آفتاب گردانند ، تنفس صبح،آینه های ناگهان ، دستور زبان عشق و ... . هنرمندی که بی نظیر بود : نمی روم نشسته ام کنار ایستگاه خستگی در انتظار شاعری که رفت ... در انتظار یک سلام به اشتیاق دیدنت ... همیشه آرزوی من ! « چقدر زود دیرمی شود » « و لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...» راست گفتی و مرا تمام عمر به حسرتی همیشگی نشانده ای ! و من تمام فصل های رفته را ز هر گلی که بوی آفتاب می دهد سراغی از ترا گرفته ام ! تو شاعر تمام دردهای عالمی و من برای انحنای روح تو و شانه های خسته ی غرور تو و زخم بازوان حس شاعرانه ات ترانه ها سروده ام ! و بی قراری دلم شبیه حلقه اشک چشم های تو همیشه سر به مهر و ساکت و صبور ماند ... انتظار می کشم ترا کنار ایستگاه رفته ای که تکیه گاه مرد بی نظیر این زمانه بود ... همیشه خواب دیده ام ... همان قطار را که در میان «خواب های کودکی» سروده ای ... ولی میان خواب های من تو در هزار پنجره عبور می کنی ... قطار می رود و می دوم ... تمام ایستگاه و جاده را ... ولی دوباره سایه ات کنار نرده های ایستگاه خستگی ظهور می کند ... و من نه !... ساده نیستم ! عاشقم ! و گرنه رفته ای و این قطار دوباره پس نمی دهد ترا ... ولی نمی روم نشسته ام ... به اشتیاق دیدنت ... 8/8/88 گیسوانت را شانه می زنم و با یاس و شب بو می آرایم پیراهنی می پوشانمت از بهار پر از شکوفه های سوسن و نسترن تماشایی می شوی وقتی که باد گیسوانت را نوازش می کند می خندی ، می خرامی و می گذری ... تو قسمتی از رویای تنهایی منی دختر زیبا ... نمی دانم کجای این ثانیه های صبوری دستم به دستان تو خواهد رسید می نشینی مقابلم و در چشمان تو مادری خسته نقش می بندد چهره ای پراز چین و چروک ... و دستانی که حتی نوازشش لطافت ترا خواهد آزرد ! و در چشمان من دختری نقش می بندد شبیه جوانیم با چشمانی سیاه ،گیسوان پریشان ... بیقرار و عاشق ... که بی پنجره بی تاب می شود ... دستت را میان دستانم می گیرم مثل شاخه ای ضعیف که بر درختی ستبر تکیه زند ... عشق طوفانی است دخترم که ریشه های درختان هزار ساله را می لرزاند... می شکنی...درد می کشی ...می گریی درنگ کن ! می خندی ! مثل پروانه ای مسحور می رقصی گل سرخی را نشانم می دهی و می روی ... به رقص پیرهنت در باد خیره می شوم رازی مبهم درون چشمانم حلقه می زند مات می شوی... و رویایی از چشمانم می افتد ... مثل برگی زرد که از شاخه ای خشکیده فرو افتاده باشد ! 29/7/88 شعرهایم دیگر قشنگ نمی شوند نه با نگاه عاشقانه ی تو نه با عروض وقافیه ای که نمی دانم! بهتر است شاعری را رها کنم مثل باد بادک آرزوهایم که کودکی ها رها شد و رفت ... نقاش خوبی هم نخواهم شد تنها سایه ها را می شناسم حیف که نقاشی بی چشم و رو زیبا نمی شود ! خطی بنویسم شاید این بار عین و شین و قاف بهتر از کار دربیاید ... چه فایده استاد هم که شوم ع...ش...ق را همه می فهمند اما عشق را نه ! با این همه تنهایی چه کنم ؟ دارم درد می کشم ... و راهی برای تولد من نیست ... دیر می شود و میمیرم ! 19/7/88 سنگی هزار ساله و تنهام ! سنگی که قلب دارم و اما دیگر نمی تپم ! سنگی پناه عاشقان جهانم ! وقتی اسیر تیشه ی فرهاد ، یا تکیه گاه خسته ی یک مرد در یک غروب ساکت و دلگیر با عاشقی شکسته و تنها هم رنگ می شوم ! شاید بلندترین قله ی یک کوه من تکیه گاه عقابی خسته ...کلافه و زخمی از جنگ می شوم ! یا کنج حوض حیاطی یک شب برای تو ای ماه دلتنگ می شوم ! سنگی هزار ساله و تنهام ! با گریه های عاشقانه ات ای مرد می رویم و میان دلی سخت روزی دوباره گلی خوش رنگ می شوم ...
١٧/٧/٨٨ این روزها به چشمان هم خیره می شویم ... تو در چشمان سیاه من نقش می بندی و انگار خورشید در شب ظهور می کند ! و عشق نازل می شود ... و من با چشم های عسلی تو شربتی می سازم تا در ضیافت خیالمان بی پرده سر کشیم ! چه شب با شکوهی است وقتی هزار ستاره گرد خورشید بچرخند و من گرد چشمان تو ! من این سماع را به دنیا نمی دهم ... حالا ... بگذار حسرت کشند این مگسان فرو مایه شهد چشمان مارا ... 13/7/88 مرا به بازی نگیر ای باد غارتگر پاییز که عاشق نخواهم شد ! حالا هی بوی پیراهن بیاور و مرا به هوای باران بیقرار پنجره کن ... سال هاست که رهگذری به کوچه ی بن بست ما نیامده است ... و در حوالی ما تمام ماهیان قرمز ، درون تنگ های شکسته یشان جان داده اند ... سال هاست که سنجاقکی به تماشای گیسوان من نمی آید ... و پروانه ای به روی گل های پیرهنم نمی نشیند ... مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است ! و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود ... خود را به شیشه نزن ... که این پنجره ی خاک خورده را به زنجیر بسته اند ... و آن دخترکی که عاشقت شده بود ... پای همین روزنه های بسته وقتی که هیچ کبوتری با نامه ای از تو نیامد ... جان داد ! حالا ای باد غارتگر پاییز هی بوی پیراهن بیاور و مرا به هوای باران بیقرار پنجره کن ...
6/7/٨8 واژه ها را چیدم کنار هم که شعرهایم ترا بسازند ... دلم را گذاشتم رو به رویت تا خودت را تماشا کنی و تو به جای بوسه ... سنگ زدی ؟! شکسته ای مرا هزار بار و باز می سازمت ! با آه، با اشک ،با رنج این واژه های ترک خورده را بند می زنم ... دل می دهم به تو ...می آفرینمت ... باز هم نمی پرستی ام ... بی وفای مغرور من ! تندی مکن ... من مادر لحظه های تولدت هستم ! وقتی که رنج می کشی از تنهایی ات وقتی که درد می کشم تا سرودنت من شعر می گویم و تو زاده می شوی ... چون شاعری شکسته و تنها ! تو معشوقه ی خیالی و زیبا ... اما ... پیش از نگاه من ... پیش از خیال من ... خاک بوده ای ... کاش ...بی رحم می شدم می دادمت به دست باد ... ای عشق ناسپاس ... ٣١/۶/٨٨ سرم را می گذارم روی شانه ی پنجره و گریستن آسمان را می نگرم چه بی پروا می گریی مرد ... دانه های اشک به روی گونه های شیشه می لغزد و خاطرات به روی گونه های من ... پنجره های رو به رو بسته اند این روزها دیگر کسی به دیدار باران نمی آید ... دیگر کسی عاشق نمی شود در کوچه های خلوت حوالی مان نه رهگذری می خواند و نه درویشی ! و انگار هیچ شاعری در لحظه های تولدِ شعر، نمی گرید ... بیا به کوچه ی ما درویش ، صدای تو ... لیلی و مجنون را بیدار می کند در این بارانِ بی امان بخوان تا عشق جان بگیرد ... کسی بی قرار یارش شود بزند به دل کوچه ها به کشکول تو دخیل بندد ... و آنقدر ذکر یا عشق ...یا عشق ...یا عشق سر دهی که لیلی ،پایِ برهنه خود را به دیدار مجنون رساند ... بخوان درویش .. بوی صبح می دهد صدایت کی سر می زند سپیده ی ما ؟ بخوان تا پنجره های بسته گشوده شود و به کوچه ی بی درخت و بی بهار مجنون دوباره برگردد من نذر کرده ام ... نذر کرده ام که تار تار گیسویش را دانه به دانه با اشک بوسه زنم ... من نذر کرده ام ... یا عشق ...یا عشق ...یا عشق ... 29/6/88 دستم را به دست باد می دهم و شانه به شانه ی بید مجنون پریشان تو می شوم ! ترانه خوان باد می شوم و تا فصل آمدنت به تماشای برگ ها می نشینم ! عاشق نشدی که دریابی _ به افتادن برگی هم _ می شود مرد ! وای بر من ! چه بر دلم خواهد گذشت در این پاییزهایی که در راه است ... من که بهارها را هم به شوق دیدنت تا خود سپیده ی شکفتن تا انتهای کوچه های باران زده ی رو به اقاقی با خیال سایه ات دویده ام ! دریغ که رنگین کمان پس از بارانی پیدا و نا پیدای من ! غزال ؛ این دل وحشی غزل نمی داند چند غروب را سپیده سرایم تا بیایی و قرار این دل بیقرار شوی ! ... 23/6/88 نشسته ام دو درگاه رو به رویم یکی تنهایی مرا در بر گرفته و دیگری مسیر عبور ترا ... چشم در چشم پله هایی که خلوت خاک خورده یشان سراغی از رهگذری نمی گیرد ... نشانی از دستی ...اشاره ای ...بوسه ای ! باید این درگا ه ها را دیوار کنم دیوار چه می داند از انتظار ؟! اما می ترسم از سایه ات که دیوار را هم اسیر خود کرده باشد آن وقت با تخیل عبور تو دیوانه خواهم شد ! دیگر در و دیوار هم بوی ترا می دهند ... پنجره ها قدیمی شده اند ! حالا چه کنم ؟ دو درگاه رو به رویم ... انتظاری سخت ... و تو که دیگر از این مسیر نخواهی گذشت ... و من که در فراق تو پیر خواهم شد ... 4/5/88 دوست خوبم منیژه ی عزیزم ما زن ها همه مادریم عزیزم ! که بارها با تک تک دردهای زن بودنمان در تنهایی مان متولد می شویم و گاه حتی می میریم ! اما هم تولدمان بی صداست و هم مردنمان ! قرن هاست که تقدیرمان چنین بوده ! دستت را به من بده و بر خیز ! و تردید نکن که تو مادری !رسالت تو زیبا زیستن توست ! برخیز عزیزم و به آینه نگاه کن ! تا هزاران نوزاد در راه را ، در چشمانت ببینی که هر لحظه در هر شادی و غم انتظار تولد می کشند ! وقتی که مرا شاد می کنی آن لحظه تو مرا متولد کرده ای ! وقتی که به نیازمندی کمک می کنی آن لحظه تو او را متولد کرده ای ! وقتی که اثر هنری می آفرینی تو آن را متولد کرده ای ! و وقتی به همسرت شوق زیستن می بخشی تو او را متولد کرده ای...مهربان من...تنها تولد، زادن انسانی دیگر نیست...تو هر روز...هر لحظه...می توانی انسان های بسیاری را تولدی دوباره ببخشی...برخیز...اندوه بس است ! من و تو وقت زیادی نداریم که عمرمان را به افسوس از دست داده ها سپری کنیم ...صورت افسرده و پریشانت را در این آینه بشکن ! بشکن این آینه ی زنگار گرفته را ! تو مادر همه ی آدم هایی هستی که در تولد دوباره شان درد کشیده ای ...عزیز من ! ما ...مادر همه ی لحظه هایی هستیم که به پای عشق رنج برده ایم و این عشق گاهی همسر است گاهی فرزند و گاهی...فرقی نمی کند...چه کسی می تواند بگوید درد مادر شدن سخت تر است یا درد عشق کشیدن ؟ ...و کدام یک جان زیباتر و با ارزش تری را خلق می کند ؟ ...تو می توانی بگویی ؟ درد ترا شاید درخت تازه شکوفه زده ی بهار می داند که بادی نابگاه بارانی تند شکوفه اش را به زمین می اندازد و داغ می بیند ! اندوه مخور دوست من ... این دردها آتشمان می زند اشک می ریزیم و روحمان صیقل می خورد ... سال نامه ی دردیم ما ! اگرچه نیامده رفت ... بیا بوسه ای نثارش کنیم و به دست باد بسپاریمش ! مثل شکوفه ی نورس گیلاس که نشکفته باد او را برد . اما بهار در راه است ... جوانه می زند در جان تو دوباره زیبایی دیگر شکوفه ای دیگر ... و تو همیشه بوی بهار می دهی ... 21/5/88 حزنت را بغض کرده ای ... می شنوم صدای گریستنِ دلت را ! مغرورِ من ! این اشک ها را یک یک فرو می خوری که مبادا چشم ها رسوایت کنند ؟! اما من همزادِ دیرینه یِ نگاهِ توام ! از چه با منِ غریب ، غریبگی می کنی عزیز ؟! شانه هایِ من به چه کار آید اگر تکیه گاهِ تو نباشد ؟! بی تو من در این خشکسال زندگی تنها به درد مزرعه ای می خورم که کلاغ هایش هم به سخره ام گیرند ! بی پناهی ات را بر دوش من بگذار !
که غرور زخمی تو برایم با شکوه ترین کوه فتح نشده ی دنیاست ! حزنت را بگذار بر دوشِ چشم هایِ من ... قول می دهم که به جایت یک دل سیر خواهم گریست ...
25/5/88 تقدیم به کسی که نامش برایم مثل راز شازده کوچولو و گل سرخش مقدس است ! «آنچه اصل است از دیده پنهان است » نشانه می روند دلم را زخم های بی شمار وخنجر دستان پنهانی گاهی از آستین دوست و گاهی دشمن ! و تو آرام و صبور ایستاده ای سپاهی از دل ساخته ای که مبادا گزندی به جانم رسد ! گاه مثل سروی که سایه اش را دریغ نمی کند و گاه مثل مجنونی که مهرش را ! ببخش این سنگ نامهربان سخت را که راهی به لعل شدن ندارد ... این همه رنج سفتن مبر مهربان ! مگر که مهرت ققنوس وار این جان بی مقدار را آتش زند و از نو بهتری بیافریند ! زخم ها را می گشایم مقابل دیدگانت ... دانه دانه مرهم می گذاری با اشک ...با مهر ... ! و من هنوز عاجزم که یک زخم از هزار زخم ترا مرهم گذارم ... من در چشمان تو برقی می بینم که هر شب چون ستاره ای در انتهای بیکرانه ها به غربت من سلام می کند ! ٢٠/5/88 نه ... دیگر این شعر ها نه معجزه می کنند و نه دل مرده ای را زنده ! بر خیز شاعر فسیل شده به فکر سنگی باش که قرار است تا ابد بر این دل مرده گذاری ! این واژه ها نمی توانند مسیح تو باشند وقتی که سال هاست خودشان در ذهن مدفون شده اند ! حالا نبش قبرمی کنم به بهانه ی چه ؟! یک به یک را از گوشه کنار این ذهن متروک بیرون می کشم تا دلی را زنده کنم ؟! شاد کنم ؟! چه خیال محالی ! که دوست داشتن و عشق هم دیگر برای من بوی کفن و کافور و خاک می دهند ... مهر را تلقینم نکن ! که این مرده به دل ، ایمان ندارد ! بهتر است نسرایم این شعرهای سرد و بی روح را ! برخیزم برای شادی این دل مرده فاتحه ای بخوانم ! بلکه شفا جای دیگری باشد ... 20/5/88 کوچه ها هم دیگر بوی جاده می دهند و انتظار ترا می کشند و پیرمرد نحیف همسایه که هر پنج شنبه خانه اش را آب و جارو می کند و خیره بر آسمان تا غروب جمعه می گرید ... کسی در راه است و این روزها حرم حال دیگری دارد ... یک نفر کنار پنجره فولاد درد می کشد و درد می کشد و درد می کشد ... اما نه شفا ! نام ترا می خواند ! یک نفر پای ضریح دلش را گره زده، گم شده ای دارد ... « اَینَ المُضطَرُّ الّذَی یُجابُ اِذا دَعی » می خواند و دیگری « اَینَ الطّالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِکربَلا » ! و من در فهم این معنا سرگشته و حیرانم ! تنها ،خوب می دانم که انتظار سخت است! و ثانیه ها ی سنگین فاصله ! و عشق ! آقای مهربان ! این پنجره را کی می گشایی ؟ و این گره های بسته را ؟ ببین که این همه در انتظار تو دخیل پنجره فولادند ! دوستت دارند ... بوی گلاب و آب بوی اسپند می آید ... نکند آمده باشی ؟ 15/5/88 این واژه ها هم دیگر چنگی به دل نمی زنند وقتی که شعرهایم بوی غربت می دهند ! مثل لحظه های من در اتاق خلوت تنهایی ! به ایوان می روم در ازدحام چراغ هایی که همیشه تاریکند ! و پنجره هایی که از خاطره سرشار ! فروغ می خوانم ! چه شب ساکت و دلتنگی است ! باد شاخه ها را تکان می دهد و من یاد تو می افتم یاد دستان تو ... که در فصل غریب زندگی ام نا گهان رویید سبز شد ...ریشه زد از دستان تو سیبی به دامنم افتاد که پای جاذبه ی آن تا همیشه گرفتار سایه ات شدم ! انگار سال هاست که نشسته ام ... اما دیگر سیبی برایم نمی افتد ... شاید عشق هم مثل هر قانون دیگر تنها یک بار کشف می شود و سهم درد ما را می دهد ! شب دلتنگی است و چشم های مرا اشک دوباره خواهد شست ... فروغ می خوانم ! و خواب سپیدش را درانتظار کسی که در راه است ... « کسی که مثل هیچ کس نیست » عجب شب دلتنگی است ... 9/5/88 خط هایِ دستم را بخوان ... فال گیر مهربان ، یادت می آید ؟ ابرو کمان ..آن دخترک ...بی حوصله ...خندان ... تو دنبال من ،خسته ...پریشان گفتی : ماه سیما جان ، بمان ! رفتم ...گذشته روزگاران ... حالا بیا... پیشانیِ من را بخوان ! خط هایِ پوچ و بی نشان پایان خط ها را بگو ...پایان هجران ؟
فال گیر مهربان ...قدری بمان !
حالا بگو این خطِ عمرِِِِِِ درد و رنجِ بی امان این پیچ و خم ها یِ سیاه رو به پایان راهی، نشانی ، دارد به سوی آسمان ؟ اما دگر ...هرگز نگو ... از فاصله ، دوری ، نگاه و اشک و هجران ! تنها بگو از آسمان از روزهایِ رو به باران از آن کس نزدیک و پنهان ... از یک ستاره در دل این کهکشان از ماهِ پیشانی که دارد می شود کم کم نهان از یک شب طولانیِ بی انتها تا صبح تا آن دمی که می شود خندید در نورهایِ بیکران ! بعد می گویند : ماه سیما هم رفت سوی آسمان ... فال گیر مهربان ... این گونه تقدیر ِدلِ من را بخوان ! 28/4/88 و باز همان حکایت همیشه است و فاصله دوباره قصه اش شکست این دل خراب و این نگاه خسته است ... تو می روی و من همان نگاه و آه و بغض سکوت و راز و درد ... تو می روی و آینه پناه اشک و این دل شکسته است و موج گیسوان من به باد در امتداد دست های تو و یاد و دختری کنار پنجره به انتظار تو نشسته است ... دوباره رنگ جاده ای دوباره رنگ رفتنی ... دوباره بوی باد می دهی ببین هزار گل ، ترانه ، شعر برای دیدن تو رسته است ... مرا ببر نگو نمی شود ... نگو که بال های تو شکسته است ... ببین تحمل مرا ... ببین به اوج عشق بال می زند دلم دراین هوای درد و دوری و نبودنت نگو که دست های من برای بردنت هنوز بسته است ... دلم دگر ز هر چه فاصله نبودن تو ...رفتنت ... غمین و زار و خسته است ... ولی هنوز دختری کنار پنجره در انتظار تو نشسته است ... ٢٢/۴/٨٨ 

باز نخواهی گشت می دانم
)شعرهایم را، تشویق هایش زیبا می کند ...وگرنه این شعرها و این واژه های شکسته ،بسته حرفی برای گفتن ندارند ...

ند نامه که به صندوقچه ات ماند و به راز سر مهری ناگشوده. بگو تا دردنامه ی زندگی را بنویسم نه سال نامه را ... تاریخ دل مارا چه کسی می نویسد ؟ وقتی که من نه لیلی ام که مجنونم بیقرار روزهای فراق مشق نامم کند و تاریخ او را قهرمان عشق .نه شیرینم که بیستون را فرهاد به نامم تیشه زند و خسرو فاتح تقدیرم شود ...این روزها آدم ها گاهی هنوز بر سر عشق شان می جنگند ...اما کدام عشق ما آن قدر می ارزد که تاریخ ثبتش کند ؟! تاریخ دل ما را چه کسی می نویسد ؟ نه عزیز دیگر زمانه ی ما زمانه ی عشق نیست . که در درد شمارهای عمر ما قرن هاست که عشق جایی ندارد ... دور افتاده ایم ...


نه پیاله ای و رُخی ...یاری !




سهم ما از عشق

جاده های پیش رویم





نشسته ام